قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
711
تاريخ الفي ( فارسى )
سلامت نمىبرد ، بنابراين ملتمس آنكه شما پيش او رويد و بگوييد تا خلافت به يزيد مقرّر دارد كه ما راضى نيستيم كه خلافت از دودمان ابو سفيان به خاندان ابو تراب انتقال يابد . بعد از آن ضحّاك بن قيس و مسلم بن عتبه به بالين معاويه آمده از كيفيت حال او تفتيش نمودند . معاويه گفت : از گناهان بسيار گرانبارم و به عفو و رحمت بارى سبحانه و تعالى اميدوارم . ضحّاك گفت : خلايق امير را ناتوان ديده دلتنگ هستند و نزديك است كه در ايّام حيات تو اختلافى ميان مردم پيدا شود و معلوم است كه بعد از ممات به كجا منجر شود . مسلم گفت : طبقات حشم و خدم دل بر سلطنت يزيد نهادهاند . مصلحت آن است كه مجدّدا از امير اين معنى فهم كنند . معاويه گفت : من از خاطر مردم در نگذرم ، امّا امروز چهارشنبه است و هرگاه در چهارشنبه بيعت كنند عاقبت آن محمود نباشد . ضحّاك و مسلم گفتند : مردم بسيار بر در قصر اماره مجتمعاند و مىگويند تا با يزيد بيعت نكنند بازنگردند . معاويه گفت : ايشان را دستورى دهيد تا درآيند . ضحّاك و مسلم هفتاد تن را از معارف شام درآوردند . ايشان بر معاويه سلام كردند . معاويه به آوازى ضعيف جواب سلام ايشان داده از ايشان پرسيد : از من راضى هستيد ؟ ايشان زبان به شكر و سپاس او گشوده نسبت به امير المؤمنين على ، عليه السّلام ، الفاظ ركيك بر زبان رانده گفتند كه او از عراق به شام آمده صد و سى هزار مرد ما را به قتل رسانيده و ولايت ما را خراب كرد . ما به خلافت يزيد راضىايم نه به امارت اولاد ابو تراب ، و تا رمقى در بدن ما خواهد بود در اعانت يزيد خواهيم كوشيد . معاويه از اين سخنان خوشحال شده بنشست و به حاجب امر كرد كه ساير مردم را نيز بگذارد درآيند . القصّه ؛ در قصر معاويه اجتماعى عظيم دست داد . بعد از آن روى به خلايق آورده گفت : اى مسلمانان بر همگنان پوشيده نيست كه عاقبت كار دنيا و سرانجام اهل آن فناست . امروز از من چند نفسى بيش باقى نمانده . خاطر من به جانب شما نگران است . هركه را شما به حكومت خود اختيار كنيد بر شما حاكم گردانم . شاميان به اتّفاق گفتند : ما را يزيد مىبايد . پس معاويه بار ديگر گفت : شما به رضاى من سخن نگوييد . هركه را مصلحت دانيد به خلافت خود اختيار كنيد . وقت رحلت من است و مىخواهم كه نزد خدا در حوالهء خلافت مرا حجّتى باشد . مردم به آواز بلند گفتند : ما را به يزيد مزيدى نيست و غير وى ديگرى نمىخواهيم . معاويه چون ديد كه سپاهى و رعيّت در اين كار يكجهت هستند ضحّاك را گفت كه با يزيد بيعت كند . پس ضحّاك به موجب فرموده عمل نموده بيعت كرد . بعد از وى مسلم بن عتبه بيعت كرد . آنگاه هركه در قصر امارت بود به مبايعه مبادرت نمود . چون اهل شام از دار الاماره بيرون رفتند ، يزيد را فرمود تا خلعت خلافت پوشيده و